

این روزها این آهنگ استاد شجریان خیلی سهم ثانیه هایم شده
*اگه بخواین به یه زمان خیلی خاص و طلایی تو زندگیتون برگردید دوست دارید به کدوم زمان برگیردید ؟
پ.ن*خیلی اتفاقی به ذهنم رسید
تلخ ِ ، تلخ تو را سر می کشم و هنوز تا تمام شدنت جرعه ای باقیست !!...... آقا شکر لطفاً!!............چه پایان شیرینی داشتی .
امروز تمام کتاب داستانهایم را فروختم !!؟؟ تا به جایش برایت حرف بخرم ... نمی دانم چرا باز حرف کم آوردم ؟؟...
دل بی تو درون سینه ام می گندد غم از همه سو راه مرا می بندد
امسال بهار بی تو یعنی پاییز
تقویم به گور پدرش می خندد
*پ.ن.این هفته سخت مریض بودم .
**پ.ن. توی این یه هفته همش این جور حرفها تو ذهنم بود "حالا شما فکر کن هذیونه "
***پ.ن.شعر از فاطمه مباهات
چرا حرف تو کله ات نمی ره ؟!! مگه کاه تو سرته ؟!! چرا هر کاری می کنی بعدش مثل سگ پشیمون می شی و همه غصه های عالم و می ریزی تو خودتو ده برو که رفتیم .... از صبح کارش شده همین نق بزنه ... اربده بکشه ... ایراد بگیره ... شیطونه میگه پرتش کنم بیرون که دست هیچ پدرسوخته ای بهش نرسه . تا می خوام جلوش وایسمو از خودم دفاع کنم مثل اینکه همه ی وجودش زبون شده باشه یه ریز زبون می ریزه و ساکت نمیشه . می خوام یه جوری حرفو عوض کنم و یواشکی از زیرش در برم بلکه یادش بره ... خودمو سر گرم کارم می کنم و می زنمش به بی خیالی ... دست بردار که نیست شده عین همین پیام های بازرگانی توی تلوزیون تا یه خورده خودم سر گرم می کنم می یادو گند می زنه به همه چی ...
نیم ساعتی زودتر خونه می رم تا شاید از دستش راحت شم .
بدون اینکه بدونم پریدگی رنگم همه اتافاقات بیرون رو به مامانم گوش زد کرده با گفتن طوری نیست !! پیش دستی کردم و از کنار مامان و هزار سوالش رد شدم .......... هفت پله ی اتاقم و تو کمتر از هفت ثانیه پرواز کردم و از دم در اتاق خودمو پرت کردم تو تختخواب. یه لحظه بستن چشمام کافی بود تا تمام اتفاق امروز جلویم رژه برند و غصه دارترم کنند .اگه یه خورده بیشتر به تشک تختم فشار می دادم مطمئنا فرو می رفتم چاره ای نبود باید ازش معذرت بخوام ...... یاد بچه گی هام افتادم اون موقع که می خواستم با دوستام آشتی کنم ، با این که رومون یه طرف دیگه بود دست می دادیمو بچه های دیگه هورا می کشیدن ... اینجا که کسی نیست فقط من و اونیم ... می دونم قبول می کنه و مثل همیشه شرط می زاره که باید ...... این دفعه یه خورده فرق داره بهش قول دادم بدون اجازه اش کاری نکنم ، اونم قول داد این قدر دل سوزی نکنه ...
چه دل لجوجی دارم من از صبح تا حالا به خاطر یه اشتباه منو بی چاره کرده .هنوزم نق می زنه ولی نه به اندازه صبح .
پ.ن۱-راستش یه کار اشتباهی رو انجام دادم که میشد انجامش نداد.
پ.ن۲- از بابت عکسها هم هنوز سر قولم هستم .(دیر یا زود داره ولی سوخت و سوز نداره )
چه سرعتی دارد این زمان ، روزها و هفته ها و ماه ها برایم دستی تکان می دهند و از کنارم می گذرند . تازه گی ها بی گدار به آب می زنم و گاهی دست و دلم می لرزد . این حس تازه ام مزه ای دیگر دارد هر چه بیشتر میچشم خسته ترم می کند ، بیشتر از همیشه به خودم امر و نهی می کنم ریزبین تر شده ام ، گاهی دلشوره ام می گیرد و داغم می کند بعغی وقتها هم می خندم تا خنک شود دلم .چه تکرار خوش آهنگیست این صدای ساعت،انگار با هر تلنگرش پیامی دارد، و من تازه متوجه زمان میشوم که برایم دست تکان می دهد و از کنارم می گذرد .
پ.ن۱-یک ماه با خانواده مسافرت بودیم و من به اندازه یک سال آموختم و شناختم هم خودم را هم آدمها را
پ.ن۲-به زودی عکسهایی را که در سفر گرفتم به نمایش می گذارم
پ.ن۳-داداش محمدم خداحافظی کرد . چه تلخ ...
امروز روز تولدمه ، دیشب یه جشن کوچولو برام گرفتن جای همگی خالی . امسال تنها سالی بود که خیلیا منو فراموش نکردند و بهم یا اس ام اس دادن یا حضوری تبریک گفتند .به هر حال از همگی ممنونم که بهم ثابت کردند خوشبحت تر از همیشه ام... دوستتو ن دارم . ![]()
![]()
سخت خودم را چسپیده ام که مبادا بیفتم از بلندای غروری که این روزها پررنگ تر از همیشه به چشم می خورد تا سرم را بالا بگیرم و بلند ، بلند بخندم به هرچه باید ها و نبایدهایی که یادگار روزهای با تو بودن بود.
می خواهم بی خیالت شوم ، تو تمام خودم را به خودم پس دادی و من قی کردم هرچه غصه خوردن هایی که برایم سودی نداشت تا حالا خالی شوم ، رها شوم ، سبک شوم .
انگار خدا خواست تا نشود !! ؟؟
تا سهم تو سفیدی لباس احرامت باشد و پاک شوی و عاشق، و سهم من هم همین عشق پاک و همین نرسیدن.چه خوب خودمان را بالا کشیدم از این چهار دیواری تکراری عاشقی های بیهوده و چه خوب تر عاشق شدیم تا بیهودگی هایم را تکرار نکنیم (و اگر تو خوشی و خوشبخت ، من نیز چنینم )
خاطره بی احساسیم ، میخی شده در چهارچوب قاب قلبم که تا ابد خواهد ماند و حالا خالیم اینجا پر از بی توئی...
همیشه لمس نبودنت چشمانم را نمدار می کند،چه رسد به سوز غمت که می کُُُشد!!.من درد نبودنت را تحمل می کنم ، اما نبودن دردت را چه کنم ؟؟؟ تا تو راهی طولانی مانده که تمامی ندارد ، دیگر حتی راه هم ، لجاجت می کند ، با من نمی آید . خسته ام . چه کنم که حتی خاطره ات را از من پس گرفته ای .
*ببخشید که خیلی دیر به دیر سر می زنم
اینجا کسی نیست ،اینجا من هم نیستم !! اینجا تو هم نیستی !!؟ اینجا واژه نیست ،جمله نیست اینجا خدا هم ...
اینجا اگر تو بودی کاغذ خط خطی نمی شد اینجا اگر واژه بود جمله ها کمی عاشقانه تر می شد و درست همین جا بعد از همین خط کاغذم کمی نم دار تر می شد .
اینجا دلتنگی هست ،بغض هست ،گریه هست ، اینجا هیچ کس نیست !!اینجا گذشته هست ، آینده نیست ، اینجا عاشق هست ، معشوقه نیست ، اینجا خدا هست ، بت نیست...
اینجا پر از بی فردایی ست اینجا پر از بی توئی ست اینجا هیچ کس نیست ."دلی که در بی اوئی مانده برق هر نگاهی جانش را می خراشد ، هیچ کس هم بد نیست "(دکتر علی شریعتی )
*دلم برای اینجا تنگ شده بود
