این بلوگفا داره با ما بد تا میکنهها!! بعد نگین نگفتیها؟؟ چند روزه که رو درب کامنتدانی ما یک قفل گذاشته که بیا و ببین!! دیگه خون ما رو بجوش آورده یکی نیست بهش بگه این بنده خدا که همیشه 7.8 کامنت بیشتر نداشت! چرا نمیری یکی از این گردن کلفتاش رو ناکار کنی؟؟که دیوار کوچیکتر از دیوار منِ بدبخت گیر نیوردی??!!باشه اگر یه روز دیدی شال و کلاه کردم و رفتم میهنبلاگی شدم گله نکنیکه من خودم بزرگات کردم و از این حرفها!! از ما گفتن .
بعد نوشت:فک کنم مشکلش حل شد.
به نظر سابينا در حقيقت زيستن -به خود و ديگران دروغ نگفتن-تنها در صورتي امکانپذير است که انسان با مردم زندگي نکند.به محض اينکه بدانيم کسي شاهد کارهاي ماست ،خواهناخواه خود را با آن چشمان نظارهگر ،تطبيق ميدهيم،و ديگر هيچ يک از کارهايمان صادقانه نيست.با ديگران تماس داشتن و به ديگران انديشيدن،در دروغ زيستن است .
سابينا ادبياتي را که در آن نويسنده همه زواياي خلوت انس خويش و دوستاناش را آشکار کند،حقير ميشمرد.سابينا بر اين باور است که هر کس خلوت انس خويش را از کف ميدهد همه چيزش را باخته است و کسي که با کمال و رغبت از آن چشم پوشي ميکند،غولي بيش نيست .بدين ترتيب سابينا از اينکه بايد عشق خود را پنهان سازد،رنج نميبرد.بالعکس،اين تنها راهي است که به او امکان ميدهد«در حقيقت»زندگي کند.
اما فرانز اطمينان دارد که سرچشمه هر دروغي در تفکيک زندگي به دو حوزه خصوصي و عمومي نهفته است:ما همان آدميزادي که در زندگي خصوصي هستيم در زندگي عمومي نيستيم.به نظر فرانز،«در حقيقت زيستن»از ميان برداشتن مرز زندگي خصوصي و عمومي است او با کمال ميل گفته «آندره برتون»را نقل ميکند که ميگويد بهتر است«در يک خانه شيشهاي زندگي کنيم،جايي که هيچ چيز پوشيده نيست و همه چيز براي همهی نگاهها آشکار است»
فصل سوم"کلمههای نامفهوم"
پ.ن"پیشنهاد میکنم رمان «بارهستی»کوندرا را از دست ندهید.بار هستی کوندرا زاویه دیدتان را عوض خواهد کرد باعث میشود طوری دیگر به هستی و زندگی و شاید عشق بیندیشید.بار هستی کوندرا پر از خودشناسیست پر از جواب چراهاییست که هر آدمی میتواند در زندگیاش داشته باشد".
من بعضی از صفحات و یا حتی فصلها را بیشتر از یکبار خواندم و درک خوبی از کوندرا و کتابش پیدا کردم در واقع دومین اثری که از کوندرا خواندم مرا شیفتهی کوندرا کرد .
خوب میدانم که خیلی از روزهایم/مان به نبودن و ندیدن گذشت، اما تو بگذار به حساب سرنوشتی که بد جور برایم/مان نوشت! بگذار به حساب کج دلیهای مردمی که هنوز هم گاهی بد نگاهم میکنند!اصلن بزن به پای نالایق بودنم با این وجود تو رو به جان همان اندک روزهایی که سهمی از با هم بودنمان داشتم/یم تو را به جان تپشی که فقط برای تو بود، تو را به جانِ جانم،جانم کردن هایم/مان فقط و فقط نگذار فراموش شوند/شوم .
میدونی چیه؟ اصلن دلتنگی که دست خودم آدم نیست!ناخودآگاه یه جای دلات سنگینی میکنه و هی سنگینتر میشه تا مجبورت کنه یادها رو مرور کنی و به دنبال دلیلاش باشی.
حالا شاید دلیل اینکه من بعد از چند سال دلتنگ همون ساعت دیواری سفید و قرمزِ خونهی قدیمی بابا اینا،دلتنگ همون اتاق و همون صدای چق ِ،چقِ ثانیهها شدهام همین سکوت امشب خانه باشد.
همین بیصدایی ثانیههاست که مرا دلتنگ کرده!! «یادم باشد برای اینجا هم یک ساعت بخرم» .