تبليغاتX
مسافر شب : Night Passenger










شنبه شانزدهم آبان 1388
"تقسیم‏بندی1"
آدم‏ها بر دو دسته‏اند!!
آنهایی که "فیس‏بوک" دارند و دیگرانی که بی‏فیس‏بوک‏ی به سر می‏برند!.
+ 13:20
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388
"میهن‏بلاگی"

 این بلوگفا داره با ما بد تا می‏کنه‏ها!! بعد نگین نگفتی‏ها؟؟ چند روزه که رو درب کامنت‏دانی ما یک قفل گذاشته که بیا و ببین!! دیگه خون ما رو بجوش آورده یکی نیست بهش بگه این بنده خدا که همیشه 7.8 کامنت بیشتر نداشت! چرا نمی‏ری یکی از این گردن کلفتاش رو ناکار کنی؟؟که دیوار کوچیک‏تر از دیوار منِ بدبخت گیر نیوردی??!!باشه اگر یه روز دیدی شال و کلاه کردم و رفتم میهن‏بلاگی شدم گله نکنی‏که من خودم بزرگ‏ات کردم و از این حرف‏ها!! از ما گفتن .


بعد نوشت:فک کنم مشکل‏ش حل شد.

+ 0:7
پنجشنبه هفتم آبان 1388
دل‏تنگِ خودمم!!!کسی مرا جایی ندیده؟؟؟

+ 14:11
شنبه دوم آبان 1388
"هی ساده"
واژه‏ها که سرازیر می‏شوند بیچاره‏ات می‏کنند‏ اگر ننویسی‏شان!انگار که جایی بدهی وا مانده‏ای داشته باشی و به یک‏باره یادت بیفتد. که چه‏ بد می‏شود اگر نروی و معذرت نخواهی و طلب‏ات را صاف نکنی!.
به این واژه‏ها نمی‏توان بدهکار ماند!!ناچاری حرف‏‏‏شنو باشی و درون‏ریزی کنی و اولین واژها را تبدیل به خطوطی کنی که به احساس‏ات نزدیک‏تر است که مثلن آرام‏ات کند ،سبک‏ات کند.
افکارت را جمع و جور می‏کنی که چیزی از قلم نیفتد همه‏‏ی اتفاق‏های خوب و بد را یر ‏به یر خط می‏زنی تا می‏ماند چندتایی غصه که همیشه بیشتر بوده!!. بی‏خیال این چندتا می‏شویی و نفس بلندی می‏کشی و برمی‏گردی سر جای اول‏ات هنوز یک چیزی یک جای دل‏ات را قلقلک‏ می‏دهد!!ناخودآگاه به خودت پوزخندی می‏زنی و صادقانه می‏گویی چقدر ساده‏ام!!این‏بار به جای نفس بلند آهی می‏کشی و از نو شروع می‏کنی .
 بعدتر وقتی‏که نیم ساعتی از نوشتن‏ات گذشت می‏نشینی و به این فکر کنی که آیا آرامی؟؟
+ 22:26
پنجشنبه سی ام مهر 1388
"منو بازم من"
میان سکوت و صدا هیچ وجه مشترکی نیست!!.
میان من و ما چه؟؟

+ 1:13
یکشنبه بیست و ششم مهر 1388
"بارهستی"

به نظر سابينا در حقيقت زيستن -به خود و ديگران دروغ نگفتن-تنها در صورتي امکان‏پذير است که انسان با مردم زندگي نکند.به محض اين‏که بدانيم کسي شاهد کارهاي ماست ،خواه‏‏ناخواه خود را با آن چشمان نظاره‏گر ،تطبيق مي‏دهيم،و ديگر هيچ‏ يک از کارهاي‏مان صادقانه نيست.با ديگران تماس داشتن و به ديگران انديشيدن،در دروغ زيستن است .
سابينا ادبياتي را که در آن نويسنده همه زواياي خلوت انس خويش و دوستان‏اش را آشکار کند،حقير مي‏‏شمرد.سابينا بر اين باور است که هر کس خلوت انس خويش را از کف مي‏دهد همه چيزش را باخته است و کسي که با کمال و رغبت از آن چشم پوشي مي‏کند،غولي بيش نيست .بدين ترتيب سابينا از اين‏که بايد عشق خود را پنهان سازد،رنج نمي‏برد.بالعکس،اين تنها راهي است که به او امکان مي‏دهد«در حقيقت»زندگي کند.
اما فرانز اطمينان دارد که سرچشمه هر دروغي در تفکيک زندگي به دو حوزه خصوصي و عمومي نهفته است:ما همان آدميزادي که در زندگي خصوصي هستيم در زندگي عمومي نيستيم.به نظر فرانز،«در حقيقت زيستن»از ميان برداشتن مرز زندگي خصوصي و عمومي است او با کمال ميل گفته «آندره برتون»را نقل مي‏کند که مي‏گويد بهتر است«در يک خانه شيشه‏‏اي زندگي کنيم،جايي که هيچ چيز پوشيده نيست و همه چيز براي همه‏ی نگاه‏ها آشکار است»  
                                                         فصل سوم"کلمه‏های نامفهوم"

پ.ن"پیشنهاد می‏کنم رمان «بارهستی»کوندرا را از دست ندهید.بار هستی کوندرا زاویه دیدتان را عوض خواهد کرد باعث می‏شود طوری دیگر به هستی و زندگی و شاید عشق بیندیشید.بار هستی کوندرا پر از خود‏‏شناسی‏ست پر از جواب چراهایی‏ست که هر آدمی می‏تواند در زندگی‏اش داشته باشد".
من بعضی از صفحات و یا حتی فصل‏ها را بیشتر از یک‏بار خواندم و درک خوبی از کوندرا و کتابش پیدا کردم در واقع دومین اثری که از کوندرا خواندم مرا شیفته‏ی کوندرا کرد .

+ 23:36
چهارشنبه پانزدهم مهر 1388
"برای مخاطب خاص"

خوب می‏‏دانم که خیلی از روزهایم/مان به نبودن و ندیدن گذشت، اما تو بگذار به حساب سرنوشتی که بد جور برایم/مان نوشت! بگذار به حساب کج دلی‏های مردمی که هنوز هم گاهی بد نگاهم می‏‏‏کنند!اصلن بزن به پای نالایق بودنم با این وجود تو رو به جان همان اندک روزهایی که سهمی از با هم بودنمان داشتم/یم تو را به جان تپشی که فقط برای تو بود، تو را به جانِ جانم،جانم کردن هایم/مان فقط و فقط نگذار فراموش شوند/شوم .

+ 15:38
دوشنبه سی ام شهریور 1388
"شاعری باز پی قافیه نان افتاد"
غم نان!
کاش بدانی غم نان یعنی چه؟؟
یعنی آدم به تب گندم از ایمان افتاد.
+ 14:44
پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388
"طرح 8"
کسی چه می‏داند
شاید همین فردا
که بوی «نا» نمی‏دهد
بوی تو را دهد
           بوی شعر.
+ 0:52
چهارشنبه هجدهم شهریور 1388
"شاید بی‏صدایی ثانیه‏ها"

می‏دونی چیه؟ اصلن دل‏تنگی که دست خودم آدم نیست!ناخودآگاه یه جای دل‏‏ا‏ت سنگینی می‏کنه و هی سنگین‏تر میشه تا مجبورت کنه یادها رو مرور ‏کنی و به دنبال دلیل‏اش باشی.
حالا شاید دلیل این‏‏که من بعد از چند سال دل‏تنگ همون ساعت دیواری سفید و قرمزِ خونه‏ی قدیمی بابا اینا،دل‏تنگ همون اتاق و همون صدای چق ِ،چقِ ثانیه‏ها شده‏ام همین سکوت امشب خانه باشد.
همین بی‏‏صدایی ثانیه‏هاست که مرا دل‏تنگ کرده!! «یادم باشد برای این‏جا هم یک ساعت بخرم» .

+ 1:4